! يه لبخند مهمونم باش !

سیندلا نسخه جدید

سیندرلا نسخه جدید

یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ،

یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله

 سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ،

 گلاب به روتون خیلی خوشگل بود . سیندرلا با نامادریش که اسمش

 صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد

. بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب .

آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی

 کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک

 توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ،

 ذلیل مرده ی گامبو ، کار بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ،

و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) .

خلاصه الهی بمیرم برای ای دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی

 دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود

و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه .

 رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر

دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی

 پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟.........

شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل

 پرپر می شم .....مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه

 قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی

مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که

 از بی زنی دارم می میرم ......

مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده

 و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم . خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت

 . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر

بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر

 رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس

گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش

گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی،

 پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟

روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند

. زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند

مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده

بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم

 ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .

صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ،

سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید

و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه

به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر

 شد ....سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : گیریم علیک . حالا

 آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم

می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم

 که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ......

سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته :

خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه

بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته :

خداحافظ .... سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ،

 ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم

 ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت :

 نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟

 هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای

 به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که

نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم

 . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار

 این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه

سوار این بشم . فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!!

 سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟

.... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله .

خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس

و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی

شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته به

 سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا :

 نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش

شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم

 برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک

بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه

 می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی

 . سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........

سیندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همینه که هست ، نمی تونم

 که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول

 بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی

 بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!!

شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت

 مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد .

زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم

 هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از

 بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش

 به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد . سیندرلا هم که دید

 تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت :

شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده

؟........ سیندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی

که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ،

 من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.

خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت :

 ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ،

به هیچ خری هم ربط نداره .

همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر

 عروس یالا ... داماد و ببوس یالا ...

سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش

آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با

 هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ،

 به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 13:20  توسط پارميدا  |